, ناگاه صدايى شنيدم كه كسى مى گفت : اى پسر مهزيار, امسال به حج برو كه امام خود را خواهى ديد. شادان از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت سپرى كردم .
صـبـحـگاهان , چند نفر رفيق راه پيدا كردم , و به اتفاق ايشان مهياى سفر شدم و پس از چندى به قـصـد حـج به راه افتاديم .
در مسير خود وارد كوفه شديم . جستجوى زيادى براى يافتن گمشده ام نـمـودم , امـا خـبـرى نـشـد, لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شديم و خود را به مدينه رسـانـديـم . چـنـد روزى در مدينه بوديم . باز من از حال صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه جويا شدم , ولى مانند گـذشـتـه , خـبـرى نيافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگرديد. مغموم و محزون شدم و تـرسـيـدم كـه آرزوى ديـدار آن حـضـرت بـه دلم بماند. با همين حال به سوى مكه خارج شده و جستجوى بسيارى كردم , اما آن جا هم اثرى به دست نيامد. حج و عمره ام را ظرف يك هفته انجام دادم و تمام اوقات در پى ديدن مولايم بودم . روزى مـتـفـكـرانـه در مسجد نشسته بودم. ناگاه در كعبه گشوده شد. مردى لاغر كه با دو برد ( لباس ) محرم بود, خارج گرديد و نشست . دل من با ديدن او آرام شد. به نزدش رفتم . ايشان براى احترام من , برخاست . مرتبه ديگر او را در طواف ديدم . گفت : اهل كجايى ؟ گفتم : اهل عراق . گفت : كدام عراق ؟ گفتم : اهواز. گفت : ابن خصيب را مى شناسى ؟ گفتم : آرى . گـفـت : خدا او را رحمت كند, چقدر شبهايش را به تهجد و عبادت مى گذرانيد و عطايش زياد و اشك چشم او فراوان بود.
نظرات شما عزیزان:
منتظر 
ساعت17:32---10 خرداد 1390
امیدوارم همه به دیدار آن حضرت نائل شویم.